نمی دانم...
نمی دانم چرا تعارف غذایم نمیکنند...
بشقاب روی سفره قدیمیمان کم می آورند...
وقتی دارم فیلم تماشا میکنم...
تلویزیون را خاموش میکنند...
بی اعتنایی میکنند...
با من کاری ندارند...
در این خانه...
حتی دیگر آزارم نمی دهند...
نداشته هایم را به رخم نمیکشند...
فقط گاهی مادرم...
پنج شنبه که میشود...
خیرات میدهد...
من هم زنده می مانم...
م.م.آذر"

خداحافظ...


به چه قیمتی گذشتی از شبای خیس مهتاب

چی گذاشتیم از من و تو به جز آرزوی بر آب

   

به چه قیمتی غرور و سر راهمون كشیدی

چرا لحظه های با هم بودنامون و ندیدی


خوب من ما هر دو باختیم توی این بازیه بی خود

هر دو تامون كم گذاشتیم كه ترانه هامونم مرد


چیزی از لحظه نمونده من و تو لحظه رو كشتی

م حكم اعدام دلامون با غرورمون نوشتیم

  اگه دوسم نداری به روم نیار یه چیزی از غرورم واسم بذار 

نذا تو فكر تنهایی گم بشم نذا حرف و حدیث مردم بشم 

دلم و اینقده نشكن آخه این دل عاشقت بود

له نكن این قلب خون و آخه روزی لایقت بود


دلم و اینقدر نسوزون مگه چی مونده از این دل

رفتی و با بیوفاییت زدی مهر نحس باطل


تو كه دوست نداشتی باشی چرا آتیشم كشیدی

اون كه تو خودخواهیات مرد دل من بود تو ندیدی


از تو خونه ی وجودم به چه آسونی پریدی

ریختن غرور این مرد و نه دیدی نه شنیدی


خداحافظ...

م.م.آذر"




من!!؟؟

ترانه هاي كاغذي ام را خط ميزنم... دستانم ميلي به ترانه نوشتن ندارند... من ترانه را كنار ميكذارم... و بعد... شما جسمم را... (آخرين يادداشت هاي 12 سال انتظار) م.م.آذر"‏

رفتی و من تنها شدم با درد...

آذر شدو دستای من شد سرد...

م.م.آذر"




در سالهای نچندان دور...در روستای قائد طاهر((کاتار))اتفاقی افتاد که حتی در بروجرد بزرگ و یا حتی استان لرستان هم نیافتاد...

تیم بزرگ پایتخت...پرسپولیس به این روستا برای بازی دوستانه سفر کرد...

که در این بازی تیم پرسپولیس سه بر دو تیم روستای قائدطاهر((کاتار))را شکست داد...

که عکس های این بازی رو براتون گذاشتم ببینید...

لازم به ذکر است که...بازیکنان تیم پرسپولیس قولی گرفته بودند که بزرگان دهات کفش های شش استوک و شلوار جین را بگیرند و بعد بازی را شروع کنند...

((بیشتر مردمان روستای قائد طاهر در خارج از کشور کار میکنند...و لباس هایی که آن زمان از خارج به روستا انتقال می دادند...خیلی کم در تهران بزرگ پیدا میشد با قیمت های آنچنانی...که بزرگان دهات این لباس ها را رایگان به این تیم بزرگ هدیه دادند..))

علی پروین شاخص ترین بازیکن تیم،که معروف به سلطان بود...حتی چند وقت پیش از این دهات یادی کرد...

و این خاطره را در سایت های گوناگون بیان کرد...یک گل آن بازی را هم علی پروین به ثمر رساند برای تیم پرسپولیس...

البته من خودم اصلا از تیم پرسپولس خوشم نمیاد و یه استقلالی 10 آتیشه هستم...

...))




اینم عکسی یادگاری...


از راست به چپ:حاج سهراب گودرزی_شاعر اهل بیت رحیم حسنوند_مداح اهل بیت علی معظمی و در آخر شاعر و ترانه سرا مهدی معظمی(م.م.آذر)

دردی به دل دارم که میمیراندم آخر
دردی به دل دارم...و یا فکر کسی در سر
بر روی سر دارم زمستانی پر از گندم
قلبم شده پاییز دگر از دست این مردم
خواهم روم از این کویر بی کسی هایم
از سوز و سرما هی دو دستم را به هم سایم
من فکر رفتن دارم از دنیای بی رحمی
کز او ندارم من به قدر زندگی سهمی
پاییزه من شکل زمستانی پر از درد است
هرکس که پاییزی شدو غمگین نشد مرد است
من در تمامی نقاط این تنم دیدم
دستی که من را از میان زندگی چیدم
دست تو و عشق تو بود در قلب غمگینم
من در تمامی تنم عشق تو میبینم
دیدم تو رفتی و همان لحظه صدای شب
در قلب من ساکن شدو دل شد اسیره تب

آنگاه کسی بعد از تو آمد زد به پشت در

گفتش که آذر آمده...آذر شده آذر

م.م.آذر"